تبليغاتX
خرابه ای میان تنهایی من و تو

راه فراری هست؟؟؟

دیگه زیاد حوصله نوشتن ندارم،نمیدونم چرا ولی این روزها فقط دوست دارم فکر کنم،فکر...! آخه وقتی مینویسم دلم تنگ میشه...دلم تنگ میشه واسه تمام نوشته هایی که نوشتم و دور ریختم،نوشتم و پاره کردم،نوشتم و سوزوندم!

راههایی رو پیدا کردم واسه فرار از.... ولی هنوز مطمئن نیستم جواب میده یا نه؟کاش هنوز همون مسافر ۲ساله بودم و تمام مشغولیتم بازی بود و بازی و بازی!یادش بخیراون موقع همبازیم فرقی نمیکرد،وقتی با همبازیم دعوام میشد خیلی زود با هم دوباره دوست میشدیم و با هم بازی میکردیم!قهر کردنامون جدی نبود،دیگه "دوست ندارم" گفتنامون از ته دل نبود!اگه یه شکلات زیادی برمیداشتم از رو طمع نبود دوست داشتم همبازیم هم مثل من شکلات داشته باشه!اگه اون گریه میکرد دستای من نمیتونست اشکای خودم رو پاک کنه!تو بازی قایم باشک وقتی اون چشم میذاشت،همیشه منو پیدا میکرد آخه دلمون پاک بود و چشامون دغدغه ای جز دیدن همدیگه نداشت!

کاش هنوزم چشمامون در انتظار همبازی میموند!کاش "دوست ندارم" گفتنامون هنوزم از ته دل نبود!کاش هنوز بازی قایم باشک لذت دوران بچگی رو داشت و انسانها نمیترسیدن که با چشم گذاشتن دیگه هیچوقت همبازیشون رو نبینن!کاش همبازی دوران بزرگیمون هم مثل دوران بچگی لذت خوردن شکلاتی رو که شاید ایندفعه همون شکلات خودمون باشه رو با خندیدن و بوسیدنمون بامون قسمت می کرد!کاش...کاش...کاش...!


پ.ن:یعنی میشه به دوران بچگی برگشت؟

پ.ن: کاشکی میدونست ما دیگه بچه نیستیم که خیلی راحت بریم دنبال یه همبازی دیگه و با یکم گریه کردن همبازی قبلیمون رو فراموش کنیم!

پ.ن: کاش میشد با یکم گریه کردن همبازی رو فراموش کرد!

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:20 توسط مسافر |
و هیچ...
صد دشنه بر دل می خورم وز خویش پنهان می کنم
جان گریه بر من می کند من خنده بر جان می کنم
خون قطره قطره می چکد تا اشک نومیدی شود
وز اه سرد اندر جگر آن قطره پیکان می کنم
دست غم اندرجیب جان پای نشاط اندر چمن
پیراهنم صد چاک ومن گل در گریبان میکنم
غم هم بتنگ آمد ولی قفلست دایم بر درش
این خانه ی تنگی که من او را بزندان می کنم
امروز یا فردا اجل دشواری غم می برد
وحشی دو روزی صبر کن کار تو اسان می کنم
                                                           وحشي بافقي

پ.ن:در زندگانیم از بلاهای زیادی رنج بردم که بیشترشون هرگز رخ نداده بود (mark towin)
پ.ن:رفتن حتما به رسیدن ختم نمیشه ولی برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست!
پ.ن:دیروز دلم می خواست چشم باز کنم و ۳ سالی گذشته باشد … امروز دلم هوای مزه مزه کردن کرده … به گمانت با این ذهن آشفته چه میشه کرد!


 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:34 توسط مسافر |
دیوانگی

همه میگن مسافر دیوانه ای!

آره دیوونم ولی هیچکس نپرسید چی شد که اینجوری شدم؟هرکی یه چیزی میگه...یکی میگه خوشی زده زیره دلش...یکی میگه از بیکاریه... بعضی ها هم میگن کسی که مشکل نداشته باشه همینه!!!!!ولی هیچکس نفهمید چی تو من میگذره و همه به خنده ها و پر حرفی هام نگه کردن ولی بذارین خودم بگم چرا و کی دیوونه شدم!

از اون روز شروع شد که گفتی من نمیتونم عشق قبلیم رو فراموش کنم ولی دروغ بود دنبال به عشق تازه بودی!وقتی که چند شب نخوابیدم و برای شاد کردنت کار کردم ولی اینو شنیدم"تو دزدی کردی"!وقتی جلوی هر کس،آشنا و غریب گفتی:"ازت متنفرم،ازت خسته شدم،تحمل دیدنت رو ندارم،میخوام انتقام بگیرم"!وقتی ازم پرسیدن مسافر کجاست عشقی که ازش دفاع میکردی؟سرم رو پایین انداختم و به دروغ گفتم هستش!وقتی شنیدم مسافر دیدی اونی نبود که میگفتی؟بازم گفتم نه هست شما نمی فهمید!وقتی گفتی مسافر من حق دارم هرکس رو دوست داشته باشم و فلانی رو دوست دارم منطقی برخورد کن و بازم هیچی نگفتم!وقتی تمام روز تولدم رو در انتظار یه پیام کوچیک تبریک تولد نشستم و...!گفتن مسافر دیدی حتی تولدت هم یادش نبود ولی تو ۴ ماه تابستون کار کردی تا بتونی بهترین چیز رو روزتولدش بهش هدیه کنی ؟بازم سرم و پایین انداختم و به دروغ گفتم نه اولین نفر بهم تبریک گفت!

آره من بچه ام،دیوونم،روان پریشم ولی چطوری میشه این همه چیز و خیلی چیزهای دیگه رو دید و دیوونه نشد؟؟؟


پ.ن: حداقلش اینه که میگن دیوانه ست و کسی از حرف هام ناراحت نمیشه!

پ.ن: دیوانگی هم عالمی داره!

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:13 توسط مسافر |
غربت

بعد از پشت سر گذاشتن یه تابستون حالا دوباره برگشتم به شهر غربت و دوباره دانشگاه.ولی این بار غریبم تو شهری که توی هر خیابونش یه خاطره.یه امید.یه دلتنگی برام داره و یاد آور گذشته ای نه چندان دوره..بله نه چندان دور......

چشمام رو میبندم و  میرم به اون روزها.روزهایی که هر ساعتش امید بود و یه روشنایی تازه.هر روزش مثل تولد یه ستاره جدید توی آسمون دوستی و وابستگی بود... روز رو به امید رسیدن به شبی که آسمونش صداقت رو نشونم میداد پشت سر میگذاشتم و شب برای دیدن خورشیدی که نورش برام نماد روشنایی زندگیم بود...ولی وقتی چشمام رو باز میکنم میبینم ...!!!

کجاست امید؟؟؟کجاست روشنایی؟؟؟ ستاره های آ سمون چی شدن؟؟؟ اون شبها و روزها کجان!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن:دعا کنین این ترم رو هر جور شده پشت سر بذارم!

پ.ن:خدایا کمکم کن دیگه اشتباه نکنم!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:5 توسط مسافر |
دریا

سلام یار تنهاییم....

آره منم مسافر قریب،کوله بارم به دوش دوباره سفرم رو شروع کردم و این بار میخوام از از اینجا برم...برم یه جای دور که دیگه هیچ کس و هیچ چیز نتونه همه چیزم بشه.بله درست فهمیدی میخوام فرار کنم و دور بشم از این شهر که هیچ چیزی بجز خاطره هایی که یاد آوری اونها عذابم میده چیزی برام نداشته!

دلم میخواد در عمیق ترین نقطه تو خودم رو غرق کنم و برای همیشه این دنیای که برام جز حسرت هیچی نداشته رو ترک کنم.میخوام فراموش کنم خاطرات خوب و بد زندگیمو....کمکم میکنی؟؟؟ آسمون بهم پشت کرد اومدم از تو کمک بگیرم، ستاره آسمون زندگیم رفت و تو تاریکی تنهام گذشت!کاش یه روز تاریکی منم تموم بشه و ماه تو آسمونم ببینم،ماهی که روشنایش همیشگی باشه و بتونم نور اون رو توی تو ببینم...یعنی میشه!!!؟؟؟

ای زیبا ترین در دنیا منو با خودت ببر،مسافرم و عزم سفر کردم.سفر سرنوشت ولی ...ولی میخوام با تو همراه بشم و دنیا رو با تو ببینم کمکم کن تا به اونجایی برسم که شبهاش قرص کامل ماه رو نشونم بده، روزها وقتی خورشید می تابه همه چیز رنگ و جلای خاصی داشته باشه،منو ببر به سرزمینی که مالکش خودم باشم نه خیلی زود به من پشت کنه و صاحب دیگری اختیار کنه،جایی که با دستای خودم زیبایی اون رو چند برابر کنم و بتونم خودم رو در اون به سعادت برسونم! از مادیات دنیا هیچی ندارم حتی یک بلم که به آب بندازم ،شناگر ماهری نیستم خودت شنا رو یادم بده تا بتونم .....

امیدی ندارم فقط میخوام برم،کجا؟نمی دونم،برای چی؟بخاطر بی وفایی روزگار،همسفرم؟هیچکس...هیچکس...


پ.ن:دریا دو دل شدم ولی میخوام برم از اینجا...!

پ.ن: همه چیز تموم شده،دیگه بر نمی گردم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:50 توسط مسافر |
چقدر سکوت؟

خدایا چقدر سکوت؟دلم داره میترکه......

آخه چرا؟چرا باید صمیمی ترین دوست آدم براش یه کابوس بشه؟سالهای که گذشت حالا شده یه کابوس برام!دوست دارم بابام صدام بزنه و پاشم ببینم همش خواب بوده از اولش،روزهای اول آشناییم...چرا تا دیدمش دلم لرزید؟مگه اون چی داشت که دیگران نداشتند؟چرا تو بیست سال زندگی باید توی اون لحظه و با دیدن اون اینطوری میشدم؟چرا به اون احساس اهمیت دادم و بهش گفتم حرفی رو که شاید پنهون کردنش بهتر بود و حسرت الان رو به دنبال نداشت!؟چرا باید ببینم دوست دوران بچگیم،کسی که اشک منو دیده بود،کسی که همیشه دوسش داشتم!بخدا دوسش داشتم حالا قلبم رو زیر پاش له کنه و بخاطر خوشی خودش،خورد شدن منو ببینه؟وای به این زندگی.گله ای از عشق ندارم چون بی وفاست،گله از دوست دارم که ......

بخدا دل منم کوچیکه!دل منم میشکنه!منم احساس دارم!منم غرور دارم!چرا باید اینهمه کوچیک و خار میشدم؟

آره اشتباه از خودم بود،دوست داشتن کسی که ارزش نداره اصراف توی محبت!کجاست اون پروانه که جواب بده؟

نه،نه پروانه نیست،پروانه شمعی که بخاطرش میسوزه رو فراموش نمیکنه به دنبال شمع دیگه ای بره!؟ پروانه من تحمل نداشت...سوختن و آب شدن من رو ندید...گرمای من که به تنش خورد رفت!رفت.....

کاش یه روز بفهمه که همه شمع ها گرما دارن!پروانه باید پروانه باشه که بتونه دورش بگرده!!!!!


پ.ن:خدایا!دلگیرم از زندگی ولی تو رو به این ماه پر برکت قسم میدم که هیچوقت بنده هات رو تنها نذار!

پ.ن:خدایا!دوستی برام از همه چیز با ارزش تره،پس کمکم کن دوستم رو دریابم!به حرمت ۱۵ سال رفاقت بخشیدمش!

پ.ن:کاش هیچوقت هیچ دوستی با دوستش این کارو نکنه.....دردش همیشه تو قلب آدم میمونه!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:36 توسط مسافر |
من

راستش تو این فکر بودم که چطوری نوشتن وبلاگ رو ادامه تا اینکه تصمیم گرفتم اون چیزی رو که تو ذهن و قلبمه را بنویسم.

شاید لازم باشه همین ابتدای کار خودم رو براتون معرفی کنم تا با افمار و عقایدم بیشتر آشنا بشین،من یه مسافرم که ناخواسته به شهر عشق سفر کردم و اونجا عاشق شدم،دیگه مثل گذشته نبودم و  شوقی برای سفر نداشتم چون چیزی رو که دنبالش بودم رو پیدا کرده بودم اما...!اما از اونجا رونده شدم و دیگه تو شهر عشق جایی نداشتم این بود که مثل خیلی ها به اطراف شهر رفتم و یه خرابه پیدا کردم و این خرابه شد کاخ زیبای تنهایی من.

اما یه مشکل داشتم،من همیشه از تنهایی میترسم این بود که گلیمی در گوشه ای از کاخ تنهاییم گستردم و میخوام پذیرای همه کسانی باشم که شوقی دارن برای دیدارم،چه از روی کنجکاوی،چه دلسوزی،چه همدردی .

به هر نیتی که باشه!!! 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:31 توسط مسافر |
سلام
سلام

بلاخره تصمیم خودم گرفتم و شروع کردم به نوشتن این وبلاگ،منم مثل خیلی های دیگه که دنبال یه جا برای گفتن حرفاشون میگردن،مدتها گشتم و گشتم تا تصمیم گرفتم یه وبلاگ نویس بشم و از این طریق با کسانی که افکاری شبیه خودم دارن ارتباط برقرار کنم.

دوست دارم اینجا رو خرابه ای بدونم که چه خودم و چه همه کسانی که تنهایی رو حس می کنند گه گاهی به اون سری بزنیم.به امید اینکه بتونم با همکاری همه کسانی که خودشون رو تنها میدونن به بهترین شکل این وبلاگ رو اداره کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:57 توسط مسافر |
JavaScript Codes
دوستی
تنهایی
تنفر
انتفام
عشق!