دیگه زیاد حوصله نوشتن ندارم،نمیدونم چرا ولی این روزها فقط دوست دارم فکر کنم،فکر...! آخه وقتی مینویسم دلم تنگ میشه...دلم تنگ میشه واسه تمام نوشته هایی که نوشتم و دور ریختم،نوشتم و پاره کردم،نوشتم و سوزوندم!
راههایی رو پیدا کردم واسه فرار از.... ولی هنوز مطمئن نیستم جواب میده یا نه؟کاش هنوز همون مسافر ۲ساله بودم و تمام مشغولیتم بازی بود و بازی و بازی!یادش بخیراون موقع همبازیم فرقی نمیکرد،وقتی با همبازیم دعوام میشد خیلی زود با هم دوباره دوست میشدیم و با هم بازی میکردیم!قهر کردنامون جدی نبود،دیگه "دوست ندارم" گفتنامون از ته دل نبود!اگه یه شکلات زیادی برمیداشتم از رو طمع نبود دوست داشتم همبازیم هم مثل من شکلات داشته باشه!اگه اون گریه میکرد دستای من نمیتونست اشکای خودم رو پاک کنه!تو بازی قایم باشک وقتی اون چشم میذاشت،همیشه منو پیدا میکرد آخه دلمون پاک بود و چشامون دغدغه ای جز دیدن همدیگه نداشت!
کاش هنوزم چشمامون در انتظار همبازی میموند!کاش "دوست ندارم" گفتنامون هنوزم از ته دل نبود!کاش هنوز بازی قایم باشک لذت دوران بچگی رو داشت و انسانها نمیترسیدن که با چشم گذاشتن دیگه هیچوقت همبازیشون رو نبینن!کاش همبازی دوران بزرگیمون هم مثل دوران بچگی لذت خوردن شکلاتی رو که شاید ایندفعه همون شکلات خودمون باشه رو با خندیدن و بوسیدنمون بامون قسمت می کرد!کاش...کاش...کاش...!
پ.ن:یعنی میشه به دوران بچگی برگشت؟
پ.ن: کاشکی میدونست ما دیگه بچه نیستیم که خیلی راحت بریم دنبال یه همبازی دیگه و با یکم گریه کردن همبازی قبلیمون رو فراموش کنیم!
پ.ن: کاش میشد با یکم گریه کردن همبازی رو فراموش کرد!

